کافه ناگویا
1-اتوبوس به ایستگاه رسید..دو دختر بچه به سرعت از درب عقب پیاده شدند و شروع به دویدن کردند وکمی دور تر ایستادند..راننده از در بیرون آمد و فریاد زد خانوم ها نمی خوایید کرایتون رو بدید. یکی از دخترها می خواست به سمت اتوبوس برگردد که دیگری دستش را کشید ونگذاشت. نگاهی کردند و دوباره شروع به دویدن کردند. اتوبوس راه افتاد. راننده شروع کرد به غرغر کردن. این ها از همین بچگی حرام خور بار می آیند معلوم نیست پدر مادرشان چه نون به این ها می دن که اینطوری می شن.
2- مترو شلوغ است. کودک فال فروش با چشمی گریان فال بدست سعی درفروش فال هایش دارد. به سمت من می آید. می گوید عمو تروخدا فال بخر بابام مریضه. به خودم می گم روش جدید واسه کاسبی پیدا کردن با احساسات آدم بازی می کنند.
3- در ایستگاه دروازه دولت از قطار پیدا شدم. برای تعویض خط باید از پله ها پایین می رفتم. پله برقی رو به بالا می آمد. ناگهان متوجه فردی می شوم که روی ویلچر نشسته است و می خواهد از پله ها پایین برود. . در دو راهی این می مانم که کمکش بکنم یا نه. سریع از پله ها پایین می روم انگار اصلا او را ندیده ام. به خودم می گویم حتمی کسان دیگری هستند که به او کمک کنند. من عجله داشتم. زانویم درد می کندو....
.
.
.
پی نوشت 1 : زنی که در ایستگاه آخر از اتوبوس پیاده می شد کرایه 3 نفر را با راننده اتوبوس حساب کرد و گفت: آن دو دختر پولشان لای دفتر مشقشان بود اما گمش کرده بودند هرچه گشتند پیدایش نکردند خیلی ترسیده بودند. راننده اتوبوس که خشکش زده بود گفت خانوم بخدا این ماشین لعنتی خرابه. هر روز باید مثل خر جون بکنم تا خرجش در بیاد.
پی نوشت2: کودک که تا آن سر قطار رفته و همه فال هایش را فروخته. از کنارم رد می شود اما هنوز هم گریه می کند و غمی در چشمانش است و من به دنبال ماشینی که خراب باشد می گردم تا ...
پی نوشت 3 : به خانه می رسم. کسی نیست. کلید را فراموش کردم. پشت در منتظر می نشینم و به این فکر می کنم این همه عجله ...
پی نوشت کلا بی ربط: چند وقتی بود که نمی شد . می خواستم بنویسم اما نمی شد. سرباز بودم و هستم و مشغله های دیگر از جمله علت هایی بود که نمی گذاشت بنویسم. دوست نداشتم هر روز یک پست جدید بذارم که " سلام دوستان من امروز خوشحالم، امروز ناراحتم، امروز برف میاد. دستتون درد نکنه میاید می خونید. "
این روز ها در کنار بانو روزگار خوشی دارم. نمک زندگیمان زیاد است اما شور نیست. یک جور هایی خوش مزه است....
1 - در آغوش هم بودند. در سایه آن درختی که معلوم نبود درخت است یا آسمان خراش. شاید آسمان خراشی بود تنها تفاوتش این بود که میوه می داد. سیب هایی که از سرخی، روی لب دخترکانی که رژ لب سرخ آتشین را با حرارت بر لبهایشان می کشند سپید کرده بود. نگاهی به هم می کردند و گاهی گازی بر سرخی سیب و گاهی بر سرخی لب ها می زدند. دست در دست هم بودند و با هم رباعیات خیام را می خواندند. کوزه های شرابشان خالی نمی شد. جوی آب روانی در کنار آنها تا آنجا که دیگر چشم کار نمی کرد امتداد داشت. خدمتکاران به گرداگرد آنها می چرخیدند .انگار زمان معنایی نداشت. در گوشه گوشه باغ زوج های زیادی بودند که همین طور سعادتمند زندگی می کردند.
سیمین قول می دهی که از من جدا نشوی؟ سیمین کمی فکر کرد با تعجب کفت: چرا باید جدا بشوم؟ مگر کسی از سعادت و خوشبختی بدش میاید؟
گیلاسی شراب برای از بین رفتن جدایی ها نوشیدند.سیمین مشغول نواختن عودش شد با آن صدای زیبایش زمزمه کرد:
این کوزه چو من عاشق زاری بودست در بند سر زلف نگاری بودست
این دسته که بر گردن او می بینی دستی است که بر گردن یاری بودست
صدای زیبایش مثل پیامبری بود که امت را به سوی خود می خواند. کمی نگذشت که توجه همه به سوی آنها جلب شد. مردی هراسان خود را به جمعیت رساند. اندکی نگاه کرد. بیشتر نگاه کرد. باورش نمی شد. هفت طبقه باغ به آن بزرگی. اورا فقط در طبقه سوم راه داده بودند آن هم از درب شرقی تا آن صدای عود را بشنود. صدای هق هق گریه هایش همه را متوجه او کرد. ناگهان همه جا ساکت شد.
2 - دو فرزند داشت. هشت سالی از ازدواجش می گذشت. هنوز خیلی از آرزوهایش برآورده نشده بود. ازتعلقات دنیا تنها سه تارش و زن و دو دخترش و لباس های تنش برای او بود. عاشق این بود که صبح ها کمی دیرتر مشتری ها درب مغازه بیایند تا هنوز دستش روغنی و سیاه نشده کمی سه تار بنوازد و شب ها کمی زودتر تعطیل کند تا قبل از خواب دخترها کمی با آنها بازی کند و به آنها کمی ستار زدن بیاموزد. بیشتر از سه تارش عاشق زنش بود. هر وقت که مشکلات به آنها فشار می آورد آنقدر سه تار می زد و او گریه می کرد تا آرام بگیرند. چند وقتی بود سرگیجه داشت و دائم خون دماغ می شد. آنقدر فکر اجاره و بدهی و قسط داشت که پیش پزشک رفتن به ذهنش خطور نکند. بالاخره پیش پزشک رفت. آن روز وقتی به خانه برگشت سه تارش را برداشت ، به گوشه اتاق رفت آنقدر نواخت تا سیم های سه تار پاره شد و دیگر هیچ وقت ننواخت. کمی بعد درمان را شروع کرد. موهایش ریخت. بدنش هرروز ضعیف تر شد. تا آن روز که دیگر دخترها آنها کلاه بافتنی صورتی را که با کمک مادر بافته بودند بر سر بدون مویش کشیدند. دستشان را گرفت. و با صدای بریده بریده اش گفت: قول بده دخترهایمان را خوش بخت می کنی. سیمین قول می دهی در بهشت هم حوری من بشوی، مال من باشی؟
سیمین کمی فکر کرد و گفت : از کجا معلوم که ما به بهشت برویم؟
نادر نگاهی به او کرد و گفت: خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت جهنم و کی آمد ز بهشت؟
لبخندی زد و گفت : قول می دهم. مگر کسی از سعادت و خوشبختی بدش می آید؟
3 – دوسال گذشت. سیمین دیگر طلا و پس اندازی نداشت. سیمین همواره به یاد قول اولش بود
سیمین ازواج کرد...
سیمین قول اولش را عملی کرد. سیمین دوباره قول داد.
4 – جدایی نادر از سیمین...
پی نوشت: این نوشته ها به هیچ عنوان به معنی غمگینی من یا مرتبط بودن اون ها با گذشته، حال و یا آینده من نیست. خدا رو شکر من و بانو در شاد ترین روزهای عمرمون به سر می بریم. دوستای خوبم از همتون ممنونم که به فکر ما هستید.
از دور آمدی. کمی تن خسته راه بودی. مثل همیشه به موقع رسیدی. بودنت تسکینی بود.گوشه اتاق چمباتمه زده بودم و زانوهایم را به جای همه تنهایم بغل کرده بودم. کاسه ای روی زانویم گذاشته بودم و اشک هایم را جمع می کردم تا به دریا بریزم تا همه مردم دنیا اندکی از شور بختی من بچشند. از راه رسیدی و لباس ساتن سفید براق بلند چیندارت را که گرد و غبار راه گرفته بود عوض کردی و یک لباس ساتن سفید براق بلند چیندار تمیز پوشیدی. در تاریکی اتاقم که مخروبه ای شده بود از کاخ آرزوهایم، مانند ماه می درخشیدی. از آن زمان که تنها رفتی و دیگر تنها شب ها، در تاریکی اتاق، در لابلای اشک ها، در فاصله هر هق تا هق بعدی خودت را نشان می دهی روزها را تنها به امید دیدار شبانه ات سپری می کنم. اما کاش این مَد شبانه هر شب تورا به ماه بر نمی گرداند. کاش تمام جَذرهای دنیا تمام مَدها را می بلعید تا هیچ وقت ماه تورا به سمت خودش نمی خواند. اما عاقبت به دنبالت می آیند و به آسمان بر می گردی. چشمه چشمانم دیگر خشکیده است. دیگر اشکی ندارم. از دریا کاسه ای قرض می گیرم. کاسه اشک هایم را سر می کشم. ناگهان از خواب بیدار می شوم. دستمالی به دست می گیرم و گرد وغبار را از روی لباس ساتن سفید براق بلند چیندارت پاک می کنم و دستی به نوار سیاه کنار قاب عکست می کشم. هنوز گلویم از شوری آب دریا می سوزد. کاسه خالی را روی زانویم می گذارم. بد و بیراهی به خورشید می گویم و در انتظار ماه می مانم.
پی نوشت: نمی دونم چرا یه دفعه احساس غمگینی کردم و اینها رو نوشتم. فقط امیدوارم همه عشاق در کنار معشوقشون صحیح و سلامت باشن.
راستش را بخواهی خودت هم می دانستی که دوستی ساده ما غیر معمولی شده. اما حقیقتا دل من این حس را زودتر فهمید. نمی دانم چه چیزی در دلم لرزید اما شاید ترسی بود (یا شاید هم خوادخواهی) از اینکه خوبی هایت را دیگران ببیند و زرنگی کنند و سکه بختم را که هنوز در آسمان چرخ، چرخ می زد و شیر و خط می کرد را در هوا قاپ بزنند و من بمانم و چشمی که یعقوب وار آنقدر به آسمان خیره بماند تا سفید شود تا سکه بختش مثل بارانی بر زمین نازل شود و مجبور شوم عینک ته استکانی بزنم و کورمال کورمال به زمین دست بکشم و از لابلایی خاک ها بجویمش و با زحمت به چشمان کم سویم نزدیکش کنم تا ببینم بختم شیر است یا روباه یا شاید هم خطی و دست خطی از خداوند که ضمانت نامه مادام العمری داده است از خوشبختی من با تو. اما در هر صورت من زرنگی کردم و سکه بختم را قبل از آنکه چشمانم سفید شود و کورمال کورمال بر روی زمین دست بکشم قاپیدم. قبل از آنکه نگاه کنم که شیر است یا خط، دست دیگرم را روی آن کذاشتم، چشمانم را بستم و سکه را در صندوقی گذاشتم و درش را قفل کردم و کلیدش را در شکم نهنگی که یونس را بلعید انداختم. هنوز هم نمی دانم تو شیر آمدی یا خط. از زمانی که صندوقچه را در سمت چپ سینه ام قرار دادم گاهی فکر می کنم شیر آمدی و با شمشیری که زمانه به دستت داده است در و دیوار صندوقچه را که برایت قفسی شده را می شکافی اما هنوز هم ایمان دارم که دست خط خداوند باتوست. از این به بعدش به تو بستگی دارد. هرچقدر می خواهی شمشیر روزگار را بچرخان و بر در و دیوار این صندوقچه بکش. آن چیزش که به من وابسته است این است که بدانم برنده ترین شمشیر هم که باشی بازهم نمی توانی دسته خودت را ببری. بله دست خط خداوند مانند دسته ایست که همواره صحیح و سالم می ماند و با توست.
پی نوشت: کمی از آهنگ غیر معمولی محسن چاوشی کمک گرفتم
پی نوشت تر: حتما به وبلاگ کسرا سر بزنید.
خواندن نوشته های کسری می تونه کبکی رو که عمریه سرش رو توی برف کرد و دنیاش رو توی برفها جستجو می کنه عاشقه عاشق شدن بکنه چه برسه با انسان ها.
صبح می شود. باز با کلافگی و خستگی که انگار هیچ وقت قصد ترک وجودم را ندارد از خواب بیدار می شوم. یک کافی میکس آماده می کنم و می خورم این هم می شود صبحانه من و از خانه می زنم بیرون. بسم الله می گویم، همه چیز رو به امید خودش شروع می کنم و 4 قل را می خوانم. بعد سر صاعت 7 صبح از رادیوی گوشیم موج رادیو جوان، آیت الکرسی رو گوش می دهم. بعد که تمام شد مدیا پلیر گوشیم را باز می کنم و آهنگ های که از قبل در یک لیست قرار دادم گوش می دهم. Lady gaga و Basshunter و Hilary Duff و Kat Deluna و Jennifer Lopez و...
این هم می شود صبح فرهنگی من. صبحی که در آن همه چیز هست. همه چیز سرجای خودش. خوبیش این است که هیچ کدام مانع دیگری نمی شود.
راستی داشتم فکر می کردم اگر این جنیفر لوپز به جای اینکه خواننده و رقاصه بشه و تو چند تا فیلم مزخرف مثل خدمتکار منهتن و مادر شوهر هیولا و ... بازی کنه و کمپانی لوازم آرایشی JLO رو راه بندازه و بساط تحریک مردای دنیا و بزک کردن زنان دنیا رو فراهم کنه یه شغل آبرومند انتخاب می کرد چی می شد؟ مثلا یه روس-پی با شرافت می شد و کارت بهداشت می گرفت و یه پولی در میورد و بی هیچ دغدغه ای که نکنه هیکلش به هم بریزه و بیمه اونجاش از دست بره و هوادارانش رو از دست بده تمام عمر زندگی می کرد و خوش بود.
هرکسی درگیر دغدغه ای است(مثل من که الان این دغدغه را دارم که دغدغه درست است یا دقدقه یا دغدقه یا دقدغه). فکر می کنم که آدم ها هرچه بزرگتر می شوند دغدغه هایشان مسخره تر می شه و آدم های کوچکی مثل من دغدغه های کوچکشان هم حیاتی می شود.
همین اول نوشت: ناطور دشت پیدا شد. مال حلال گم میشه احتمال هم دار پیدا نشه اما اگه شد خیلی حال می ده.
این متن رو تو وبلاگ رولت روسی خوندم خیلی خوشم اومد .
" من هم یکی از آن میلیون ها نفری هستم که در امپراطوری دروغ زاییده شده و خود را به نان شبش فروخته ولی در آزاد اندیشی خودش را بی رقیب میبیند و به کمتر از اجرای قانون مدنی بلژیک راضی نمیشود.من یکی از میلیون ها نفری هستم که هر روز چس ناله مینویسند و فردایش از دیدن دفعات تکثیر نوشته شان باد به غبغب میاندازند و خود را با داستایوفسکی و ویرجینیا ولف در یک سطح میبینند(حتی اگر مثل من هیچ وقت به خواندن چیزی از این دو مرحوم رغبت نشان نداده باشند) . من وقتی اینها را میبینم و میبینم که تنها نیستم از درون یخ میزنم ولی باز هم حفظ ظاهر میکنم و پای "آن بالایی ها" و پدران و مادران را به میان میکشم. من هم گاهی با خدا حرف میزنم و گه گاه به این فکر میکنم که در مقیاس کهکشان ها خدا باید مرا با چه کیفیتی ببیند؟من یکی از میلیون ها نفری هستم که گم شده اند و به آن می بالند.من یکی از آن میلیون ها پتیشنی هستم که به تخم بالادستی ها حواله شدم.من یکی از میلیون ها خانه خالی ای هستم که کسی بر پس دیوارهایش از معشوقه ای لب میگیرد. من یکی از آن اعشار هایی هستم که با عدد بالایی رند میشوند "
یکی دوروزی هست که شروع کردم به خوندن ناطور دشت. هرچند که شازده کوچولو هنوز هم جایگاه خودش رو داره اما ناطور دشت یک چیز فوق العادست. فوق العاده از اون کلمه های مزخرفیه که هر احمقی وقتی می خواد ذوق زدگیش رو نشون بده اون رو به کار می بره اما الان واقعا توصیف بهتری واسش پیدا نمی کنم. کتاب رو من خیلی تاثیر داشت. یه جورایی یه حسی تو آدم به وجود میاره که در مورد همه چیز و همه کس یه موضعی بگیره. حداقلش اینه که بتونه خیلی از کارهای افراد رو بپذیره با این دید که اون یه احمقه و بیشتر از این ازش انتظاری نیست.
چند وقت پیش با یکی از دوستانم صحبت می کردیم. صحبت خدا شد. گفت: کدوم خدا؟ من با خدا قهرم. خدا که برای ما بدبخت بیچاره ها نیست. بعد کلی نک و نال کردیم که آره دنیامون که مثل آخرت یزیده، چار روز دیگه هم میمیریم و می ریم اون دنیا. اون دنیا هم با تیپا پرتمون می کنن جهنم. پس کجا خیر و خوشی می بینیم؟ بعد تصمیم گرفتیم یا هاراگیری کنیم (خودکشی سامورایی ها به این شکل که شخص شمشیر خودش رو از قلافش در میاره وتا دسته تو جیگر خودش می کنه، به این می گن یه مرگ شرافتمندانه) و هرچه زودتر خودمون رو به واحد جهنم زندگی بعد از مرگ معرفی کنیم تا زودتر بریم دنبال کار و زندگیمون یا بزنیم تو کار خلاف و اونجوری یه پول و پله ای به دست بیاریم تا حداقل تو دنیامون یه خوشی ببینیم. حرفمون که تموم شد از اونجایی که هردمون می دونستیم نه جیگر هاراگیری داریم نه جربزه خلاف کردن به خودمون گفتیم گه زیادی نخور و بچسب به زندگیت، لیاقتت همینه. ولی واقعا در مقیاس کهکشان ها خدا باید مرا با چه کیفیتی ببیند؟ اصلا به بالا دستی ها کاری ندارم چون می دونم اونها هم به فکر خودشون هستن.هرکسی به فکر خودشه. من دارم از خدا کمک می خوام. خدایا تا رند نشدیم این اعشار زندگی رو هول بده به سمت راست
١٠٢٢۴۵٩٨/٣ --------------- ١٠٢٢۴۵٩٨ بدون کمک خدا
١٠٢٢۴۵٩٨/٣--------------- ١٠٢٢۴۵٨٩٣/٠ با کمک خدا
پی نوشت: این روزها سرگرمی تازه پیدا کردم. هر وقت، وقت می کنم کانکت می شم و می رم ایمیلم رو چک می کنم به این امید که دوستان واسه نشریه مطالبی رو که قرار بود بفرستن فرستاده باشن اما هر دفعه می بینم خبری نیست. اوج زیبایی کارم اینکه هر 5 دقیقه به 5 دقیقه صفحه رو رفرش می کنم به این امید که شاید تو این 5 دقیقه فرجی شده باشه و اشی مشی لا ترشی ببینم یه ایمیلی اومده اما...
پی نوشت تر: راستی چند درصد از کارهام و حرفام رو می تونید بپذیرید حداقل با این دید که من...
چند وقته می خوام بنویسم اما هی ... یم می گیره به خودم می گم بیخیال حالا بیا بریم یه ه.ج (همشهری جوان) بخوانیم بعد بریم یه فیلم ببینیم اگه وقت شد یه حالی هم به وبلاگ می دم. راستی همینجوری الکی الکی اگه اسم تنگه هرمز رو عوض می کردن می زاشتن گشاده هرمز خیلی با حال و روز من جور در میومد. نه؟ خداییش ایندفعه هیچگونه اعتراض و شکایتی مبنی بر بی ادبی خودم رو قبول نمی کنم این یکی بر می گرده به ذهن مشکل دار خودتون.
این چند وقته خدا عنایتی کرد چندتا فیلمی دیدم. یکیش فیلمی بود به نام "4ماه، 3هفته، 2 روز" ساخته 2008 رومانی فضای فیلم در زمان 1987 بود یعنی اون موقع ها که نیکولا چائشنکو دیکتاتور معروف رومانی فضایی سنگین اطلاعاتی و پر از اختناق رو بر جامعه حاکم کرده بود. فکر کنم فیلم تو بخش فیلم های خارجی اسکار نامزد شده بود. همین نشون می ده که فیلم خوبی بود. اما اون چیزی که خیلی من رو با این فیلم درگیر کرد سوالی بود که در آخر این فیلم برام پیش اومد. دوستی تا کجا؟ دو دوختر در خوابگاه دانشجوی با هم زندگی می کنند و دوستان نزدیکی هستند. یکی حامله شده است و دیگری برای کمک به دوستش و اینکه او بتواند کورتاژ کند در عمل انجام شده قرار می گیرد و مجبور می شود از شرافت خود بگذرد و به خواسته ای تن دهد. هنوز درگیر این سوالم که آیا یک دوستی واقعی انسان را متظمن می کند که در جهت کمک به دوستش هر کاری را انجام دهد حتی از شرافت خود بگذرد؟ آیا حتی بهترین دوستی ها هم مرزی دارد که در آنجا انسان باید به فکر اصالت وجود خود باشد؟ یادمه یکم بچه تر که بودیم و بی ادب تر یه مثالی بود که واسه خنده از هم می پرسیدیم اما الان می بینم که واقعا در پس همه بی شعوری که تو اون سوال هست یه جواب جدی می طلبه. مثال همون مار و گزیدن دوست مبارک و عکس العمل ماست...
5شنبه شب کارم که تمام شد همچین کیفور نبودم و کمی اعصابم خط خطی بود گفتم طبق عادت گذشته در کتابفروشی های انقلاب گشتی بزنم تا سرحال بیایم. راستش از روزی که تو ه.ج خونده بودم ناطور دشت از شازده کوچولو فروش بیشتری داشته و پر خواننده تر بوده حسابی رفته بود تو مخ که کتابش رو بگیرم و بخونم ببینم این چه کتابی بوده که شازده کوچولوی محبوب من رو از رو برده. از طرفی هم به خودم قول داده بودم که تا ماه بعد کتاب نخرم آخه تازگی خیلی کتاب گرفتم. تو این دو راهی مونده بودم که یه راه سومی واسم پیدا شد. گفتم می رم یه دسته دوم فروشی و از اونجا یه ارزونش رو می گیرم. گشتم و یه جا رو پیدا کرد. از آقاهه که فروشنده بود پرسیدم ناطور داشت رو داری گفت نه. من هم گفتم حالا که تا اینجا اومئم ببینم اصلا چیا داره. خیلی گشتم، کتاب خوب زیادی نداشت. کتاب "چهره مرد هنرمند در جوانی" نوشته جیمز جویس رو گرفتم. می خواستم برم که یه دفعه یه آقایی که کنارم بود گفت ببخشید من می خوام یه رمان به یکی از دوستانم هدیه بدم. می شه از بین این کتابا یه کتاب خوب به من معرفی کنید. من هم گفتم چشم. دستم رو گذاشتم رو یکی از ردیف ها و یه چندتایی کتاب اینور اونور کردم. یه دفعه یه کتابی اومد تو دستم. در اوردمش دیدم روش نوشته : ناطور دشت
آقاهه داشت منو نگاه می کرد.ناخداگاه گفتم این خیلی کتاب خوبیه. بعد یک لحظه از ذهنم گذشت که من خودم این کتاب رو می خوام. از این کتاب هم که یکی بیشتر اینجا نیست. حالا چه می شه کرد؟ دادن کتاب به کسی که به من اعتماد کرده یا برداشتنش برای خودم که مدتیه رو مخمه و خیلی هم دنبلش گشتم. اعتراف می کنم.با کمال شرمندگی اعتراف می کنم در اون لحظه قوه شیطانی وجودم بر من غلبه کرد.قیافه عاقلانه ای به خودم گرفتم و گفتم البته کتاب های بهتری هم هست. بعد یکی دیگه از کتاب "چهره مرد هنرمند در جوانی" رو که تو قفسه بود رو در اوردم و دادم به اون آقاهه و کلی هم در مورد خود کتاب و نویسندش و اولیس واسش دری وری گفتم.اون هم کلی شاد و شنگول ازم تشکر کرد و کتاب رو خرید و رفت.
پی نوشت: امروز که اومدم کتاب رو از کیفم در بیارم بدم بانو ببره بخونه هرچی گشتم نبود. ناطور دشت گم شد.
1- بعد از اینکه پست قبلی رو نوشتم اعتراضات زیادی از طرف دوستان به صورت مستقیم و غیر مستقیم به من رسید که چرا انقدر بی ادبانه نوشتی و الخصوص از طرف بانو که حتی تهدید کرد وبلاگ رو تحریم می کنه و دیگه نمی خوندش. داشتم فکر می کردم هنوز آنقدر آدم مهمی نشدم که از این که چه حرفی می زنم و دیگران می خونن و چه فکری در موردم می کنن نگران باشم. هوز آنقدر زیر و رویم فرق نمی کنه که از اینکه چیزی که هستم رو بخواهم نشان بدم بترسم و دغدغه این رو داشته باشم که تصویر ذهنی که دیگران از من تو ذهنشون ساختن رو خراب کنم. خدا رو شکر هنوز خودم هستم. حسن س. ظاهر و باطن. و خوشحالم. هرچند قراره این وبلاگ آیینه ای باشه از احوالات درونی و بیرونی این بنده حقیر و در آن شب کذا من اصلا حال خوشی نداشتم اما به خاطر احترم به همه دوستان و الخصوص به خواسته بانو پست قبلی رو حذف می کنم.
2- فقط 8 روز گذشته بود. راستش قرار بود هفته قبل باشد اما مشکلی بین من و بانو پیش آمد و آن روز کنسل شد. شاید قسمت بود که در چنین روزی برویم. اما وقتی شب قبلش شنیدیم که هوا برفیست و اوضاع جوی نامساعد کمی پایمان سست شد اما وقتی حجت پیام داد که فردا اگر سنگ هم از آسمان ببارد می رویم دیگر حجت بر ما تمام شد و اراده از دست رفته امان را باز جستیم. فردا صبحش (یعنی همین دوشنبه 20/10/89) حاضر یراق و آماده به سمت تجریش رفتیم. به تجریش رسیدیم در مغازه سید مهدی صبحانه حلیم خوردیم.و به سمت دربند راه افتادیم.وقتی به دربند رسیدیم واقعا هیجان زده شدیم. از این همه برفی که آماده بود، از سکوت و آرامش و تنهایی در آن مناظر زیبا. خیلی لذت بخش بود که تا زانو در برف ها بودیم و از کوه بالا می رفتیم. لذت بخش بود که هیچ آدم نادان دیگری جز ما 4 نفر در آن روز برفی و سرد و یخبندان از کوه بالا نمی رفت. لذت بخش بود که لیدر ما (حجت) ، ما را با انواع واقسام کلک ها با بالا رفتن تشویق می کرد و امید می داد که تا 10 دقیقه دیگر رسیده ایم .10 دقیقه ای که یکساعتی طول کشید.به امام زاده قاسم رسیدم. نزدیک امام زاده چادر را به پا کردیم و آتشی سوزاندیم و کادو های تولد را به زهره دادیم و دورهم شعر خواندیم و بسیار شادی کردیم. و همین تولدت زهره بود که بانی خیر شده بود و ما را در این روز زیبای برفی به آنجا کشیده بود.جوجه کباب ها را آماده کردیم و ناهار و مخلفات را خوردیم.هوا داشت تاریک می شد با کمی سختی!! چادر را جمع کردیم و قصد برگشت کردیم. همه راه ها یخ زده بود و بسیار لغزنده بود. مسافتی آمدیم تا اینکه یکدفه سر خوردن ها و زمین خوردن ها شروع شد. چند باری بانو سر خورد.چند باری زهره. تا اینکه نوبت به من رسید. آنجا بود که این زانوی بی معرفت من بنای ناسازگاری را گذاشت.زانویی که از یک درد قدیمی رنج می برد و از پارگی تاندوم در عذاب بود. بعد از بار سومی که زمین خوردم دیگر احساس کردم نمی توانم بلند شوم. در آن هوای که رو به تاریکی می رفت، در مسیر که تقریبا هیچکس جز ما 4 نفر در آن نبود واقعا حس بدی داشتم. بانو از روز قبل پایش درد می کرد و ورم کرده بود و در کوه نیز چند باری زمین خورد اما وقتی درد من را دید ناراحتی پای خودش دیگر فراموشش شد و دائم در حال کمک به من بود. مسافت قابل توجهی را بر روی زمین مثل مار می خزیدم و با باسن مبارک خودم را بر روی زمین سر می دادم تا به مسیر هموار رسیدم و سرپا ایستادم و آرام آرام و با کمک حجت خودم را به تاکسی های دربند- تجریش رساندم. اما با همه این وجود وقتی در تاکسی نشستم بسیار خوشحال بودم و احساس می کردم یک روز فوق العاده را پشت سر گذاشته ام. راستش هنوز هم کمی پایم درد می کند. اما خوشحالم...
پی نوشت : داشتم فکر می کردم هراز گاهی بد نیست در این هوای برفی و با این راه های لغزنده آدم به کوه برود. برای تقویت معنویت بسیار عالیست. در تمام طول مسیر برگشت ذکر ائمه را می گفتم و از خدا کمک می خواستم که همه صحیح و سالم به پایین کوه برسیم.
3- یک حرف هایی هست که همه می دانند، حرف هایی که شاید بیش از حد عادی و همگانی و انسانی باشد. اما بنا به دلایلی گفتنش خیلی پسندیده نیست. افراد سعی در پرده پوشی آنها می کنند. شاید به خاطر اینکه فکر می کنند آنها خیلی خجالت آور هستند و آنها در مثال رازی در نزد خود می داند. به صادق هدایت و صادق چوبک خیلی علاقه دارم چون همواره این قیدها را از خود برداشته اند و حرفشان را رک زده اند و وقتی نوشته هایشان را می خوانی می بینی که حرف هایی زده اند که در وجود خود آنها را می دانی اما هیچ وقت آن جرئت را نداشته ای که بی پرده به آنها اعتراف کنی.
میلان کوندرا در کتاب هویت تعریفی از راز می کنند که بسیار زیباست. می گوید :
"راز همانا عمومی ترین، پیش پا افتاده ترین و تکراری ترین چیز خاص همگان است.
جسم و نیازهایش، بیماری هایش، حالت خاصش مثلا یبوست، عادت ماهیانه، بواسیر(این رو خودم اضافه کردم). اگر ما این ابعاد زندگی خصوصی را از سر شرم و حیا پنهان می کنیم برای آن نیست که آنها بسیار شخصی اند، بلکه به عکس برای آن است که آن ها به گونه ای ترحم انگیز به غایت غیر شخصی اند."
شاید این روی زمین خزیدن من هم با آن پای علیل می توانست رازی باشد در نوع خودش. اما این مسئله آنقدر برایم غیر شخصی آمد که نتوانستم رازگونه به آن نگاه گنم. بیشتر برایم شبیه شد به خاطره ای خنده دار با شیرینی خاص...
| Design By : Mihantheme |
